وقت بسیار تنگ و راه بسته بود ، یکی گفت قرعه کشی کنیم هر هفت نفر می خواستند بر قرعه کشی نظارت داشته باشند
 یک برگه مرخصی را که ته جیب یکی از خودشان پیدا شده بود  به هشت قسمت تقسیم کردند
در تاریکی شب  نام هر هفت نفر را نوشتند
همه سرک کشیدن تا مطمئن شوند نامشان نوشته شده است
گذشت ستاره سهیل شده بود
* فرمانده از میان کلاه آهنی یکی از کاغذ ها را برداشت. دستش لرزید و آن را باز کرد
چهارده چشم حریصانه انگشتان فرمانده را می نگریست*
قرعه به نام کوچکترینشان افتاد
همه با اندوه و حسرت به او نگاه کردند و بعد از فرمانده او را در آغوش گرفتند
خفه وبی صدا گریه کردند وبا او خداحافظی کردند
برنده خوشحال به طرف میدان مین دوید، پرند ه ای که از قفس می پرید...
فرمانده کاغذ  قرعه را بعنوان آخرین یادگاری از پسرش درمشت گرفته بود ...