معبر سایبری شهر خان ببین و منطقه فندرسک

خشمِ شب زده بودیم. غافل‌گیری، فریاد، دود، آتش، گلوله، هوار و هول و هراس... باید بچه‌ها را برای عملیات آماده می‌کردیم. توی تاریکی، سرَش فریاد کشیدم: «الآن چه وقتِ پوتین پوشیدنه، زود باش برو توی صف...»
 هُل‌اش دادم با پا! چیزی نگفت... توی آن تاریکی رفت بین بچه‌ها... از روی سنگ‌ها و خارها می‌دوید در آن تاریکی...
 ظهر فردا جلسه بود با فرمانده‌ی جدیدِ لشگر. همو بود. با پاهای باندپیچی شده... در آن تاریکی باز قیافه‌اش به یادم مانده بود.
 «همت»، خواسته بود شب را بین بچه‌ها باشد...