پسر جوانی باوسوسه ی یکی از دوستانش به محلی رفتند که زنان روسپی،خود فروشی می کردند.او روی یک صندلی در حیاط آنجا نشست.در آنجا پیرمرد ژولیده و فروتنی بود که حیاط وصندلی ها را نظافت می کرد. 

پیرمرد درحین کار کردن،نگاه عمیقی به پسرک انداخت وسپس پیش اورفت و پرسید:پسرم ،چند سالت است؟ 

گفت:بیست سالم است.  

پرسید:برای اولین بار است که اینجا می آیی؟ 

گفت:بله. 

پیرمرد آهِ پردردی از ته دل کشیدوگفت:می دانم برای چه کاری اینجا آمده ای؛به من هم مربوط نیست،ولی پسرم،آن تابلو را بخوان.پسرک به طرف تابلویی رفت که در یک قاب چوبی کهنه به دیوار آویخته شده بود. 

با صدایی لرزان شروع به خواندن شعر کرد:

گوهرخود را مزن بر سنگ هر ناقابلی 

                           صبرکن تا گوهرشناس قابلی پیدا شود 

آب پاشیدن برزمین شوره زار بی حاصل است 

                           صبر کن تا زمین بایری پیدا شود 

قطرات اشک بر گونه های چروکیده ی پیرمرد می غلتید...اشک هایش را پاک کرد و بغضش را فرو دادوگفت:پسرم روزگاری من هم به سن تو بودم وبه اینجا آمدم،چون کسیرا نداشتم که به من بگوید: 

((لذت های آنی،غم های آتی دربر دارند)) 

کسی نبود که در گوشم بگوید: 

ترک شهوت ها و لذت ها سخاست --- هرکه در شهوت فرو شد برنخاست 

کسی را نداشتم تا به من بفهماند: 

به دنبال غرایز جنسی رفتن،مانند لیسیدن عسل بر روی لبه ی شمشیر است؛عسل شیرین است،اما زبانبه دو نیمه خواهد شد. 

کسی به من نگفت: 

اگر لذتِ ترک لذت بدانی --- دگر لذت نفس را لذت ندانی 

وهیچ کس اینها را به من نگفت وحالا که: 

جوانی صرف نادانی شد وپیریُ پشیمانی --- دریغا،روز پیری آدمی هوشیار می گردد 

پیرمرد این را گفت و دست بر پیشانی گذاشت وشروع به گریستن کرد. 

چیزی در درون پسرک فروریخت.... حال عجیبی داشت،شتابان ازآنجا بیرون آمد، 

در حالی که شعر پیرمرد را زیر لب زمزمه می کرد:((گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی...))ودیگر هرگز به آن مکان نرفت. 

 عشق همه ی زندگی است؛عشق برای همیشه است،ولی هوس برای یک لحظه. 

دکتر وین دایر