خون دل ها خورده ایم

صدای آهنگهای غیر مجاز آن قدر بلند است که فریادهای حاج همت در پیچ و تاب اروند  جا می ماند و به گوش نمی رسد.
صدای قهقه ساعت خوشی ها و لبخند سومی ها ناله های روایت فتحی ها را خفه می کند.
غیرت یک شب بی هوا از جیب بعضی مردها می افتد توی لجنزار غفلت، و … گم می شود.
بعضی مردها توی چراگاههای خیابان راه می افتند و گناه می چرند.
بعضی زنها مثل دست فروشها، می ایستند کنار خیابان و جواهرات بدلی و رنگ لباس خود را به نمایش می گذارند.
بعضی ها هم برای توجیه خود در پی شواهد و اسنادی اند که ثابت کنند فاطمه هم ادکلن می زده و پوست گوزن می پوشیده.
بعضی ها هم سراغ چادر وصله دار زهرا را در موزه ها می گیرند.

کاش، مردهایی که غیرتشان را گم کرده اند، به اندازه دفترچه بیمه شان، به اندازه کوپن مرغشان برای پیدا کردنش به دست و پا می افتادند.

 کاش قحطی عفت تمام می شد!