اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
فرصت استثنایی کسب و کار اینترنتی

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهدا» ثبت شده است

حتی من بیکار هم راهپیمایی 22 بهمن خواهم آمد

حتی من بیکار هم راهپیمایی 22 بهمن خواهم آمد

درسته خیلی مشکل دارم ، درسته خیلی از مسئولین در حقم ظلم کردن ، درسته خیلی ناحقی دیدم ، درسته خیلی ها زیرآب منو می زنند ، درسته مشکل اقتصادی دارم ، درسته بجای من اونایی که اصلا لیاقت ندارن سرکارهستند ... اما اینا باعث نمیشه من از راه اصلی خارج بشم. اینا باعث نمیشه خون شهدا رو نبینم. باعث نمیشه رهبرم رو نبینمم و از یاد ببرم....

من هم فردا 22 بهمن یکصدا با تمام ملت ایران خواهم آمد....

  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵

    شب یلدا | یادمان باشد چهره دین را با بعضی از برخورد های افراطی تخریب نکنیم...

    چه فرقی می کند در روضه شهادت باشی یا در میان خانواده ات؟

    وقتی کودکی منتـظر محبــت توست.

    امــا فرق می کند در جایی باشی که خواست اهل بیت است

     و موجب خوشنودی خانواده ات...

     شب یلدا

    متنفر هستم از افرادی که مدام می خواهند دین و آیین های مذهبی مارا در مقابل سنت های باستانی ایران قرار بدهند و دانسته یا ندانسته کاری کنند تا مردم از دین و مذهب ما زده بشن.

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵

    یه ترکه ...

    یه ترکه میره جنگ،میشه فرمانده،داداشش شهید میشه، توبیسیم میگن لااقل جنازشو برگردون، میگه اینجا پرازداداشای منه! کدومشوبرگردونم؟ اون ترکه بعد به داداشای شهیدش ملحق شد یاد حمید ومهدی باکری بخیر. آره.جوک نبود

  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵

    یک پدر ...

    معبر سایبری شهر خان ببین و منطقه فندرسک

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵

    خاکی بودن یعنی این

    معبر سایبری شهر خان ببین و منطقه فندرسک

    خشمِ شب زده بودیم. غافل‌گیری، فریاد، دود، آتش، گلوله، هوار و هول و هراس... باید بچه‌ها را برای عملیات آماده می‌کردیم. توی تاریکی، سرَش فریاد کشیدم: «الآن چه وقتِ پوتین پوشیدنه، زود باش برو توی صف...»
     هُل‌اش دادم با پا! چیزی نگفت... توی آن تاریکی رفت بین بچه‌ها... از روی سنگ‌ها و خارها می‌دوید در آن تاریکی...
     ظهر فردا جلسه بود با فرمانده‌ی جدیدِ لشگر. همو بود. با پاهای باندپیچی شده... در آن تاریکی باز قیافه‌اش به یادم مانده بود.
     «همت»، خواسته بود شب را بین بچه‌ها باشد...

  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • جمعه ۵ آذر ۹۵

    راه هنوزم باقیست

  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • جمعه ۵ آذر ۹۵

    خواهر ِ، شهید ناهید فاتحی کرجو در محل شهادت خواهرش

    انگار سهراب شعرش را برای این عکس سروده...

    من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم
    پی "قد قامت" موج
    من نمازم را وقتی می خوانم
    که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵

    واژه ای به نام غیرت ...

           گفت: که چیه؟ هی جانباز جانباز شهید شهید! میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که!

           گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!

           گفت:کی؟!!

           گفتم:همون که تو نداریش!

           گفت:من ندارم؟! چی رو؟!

           گفتم:غیـــــــــــــــــــرت!!

  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵

    بدجور مدیونیم

    وقت بسیار تنگ و راه بسته بود ، یکی گفت قرعه کشی کنیم هر هفت نفر می خواستند بر قرعه کشی نظارت داشته باشند
     یک برگه مرخصی را که ته جیب یکی از خودشان پیدا شده بود  به هشت قسمت تقسیم کردند
    در تاریکی شب  نام هر هفت نفر را نوشتند
    همه سرک کشیدن تا مطمئن شوند نامشان نوشته شده است
    گذشت ستاره سهیل شده بود
    * فرمانده از میان کلاه آهنی یکی از کاغذ ها را برداشت. دستش لرزید و آن را باز کرد
    چهارده چشم حریصانه انگشتان فرمانده را می نگریست*
    قرعه به نام کوچکترینشان افتاد
    همه با اندوه و حسرت به او نگاه کردند و بعد از فرمانده او را در آغوش گرفتند
    خفه وبی صدا گریه کردند وبا او خداحافظی کردند
    برنده خوشحال به طرف میدان مین دوید، پرند ه ای که از قفس می پرید...
    فرمانده کاغذ  قرعه را بعنوان آخرین یادگاری از پسرش درمشت گرفته بود ...

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵

    چشمانت را ببند ای شهید

    چشمانت را ببند ای شهید

    چشمانت را ببند ای شهید
    مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی
  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • جـنگـــ نـــرمــــــــــ | ســــامیـــ یــو ایـکســـــــــــ
    • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵
    ✹﷽✹
    عالم مجازی هم محضر خداست...
    یادت باشه خدا یک کاربر همیشه آنلاین اینجاست...
    تک تک کلیک هاتو رو می بینه...
    حواست رو جمع کن...
    شرمنده اش نشی...
    سوره تحریم آیه 6: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ | اى کسانى که ایمان آورده اید ، خود و خانواده هایتان را از آتشى که هیزمش مردم و سنگ ها خواهند بود ، نگه دارید . بر آن آتش فرشتگانى سختگیر و نیرومند گمارده شده اند ، که از آنچه خدا به آنان فرمان داده است سرپیچى نمى کنند و آنچه را که بدان مأمور شده اند انجام مى دهند.